![]() |
![]() |
|
| عکس , شعر , داستان و جملات و تصاویر زیبا ...... |
|
فرشتگان درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و... حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند. ************************************************** **** مرد کور روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! *********************************************** وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید ************************************************** ********** یکی از بستگان خدا شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 10:3 توسط زندونی |
|
|
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود.
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است .
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از ویر است
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
!گر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 16:26 توسط زندونی |
|
|
در مسیر سفری که به باکو دارم ، می دانم حادثه ای در راهه، حادثه ای که تا این حد با آن روبرو نشدم . 2 ساعت و 45 دقیقه پرواز بر فراز سرزمین ام... معنی مبهوت و کبود وگس را لمس کردم، و نگاهم را از خاک خسته بر نمی داشتم. داریوش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 10:21 توسط زندونی |
|
خدایا کفر نمیگویم،پریشانم،چه میخواهی تو از جانم؟!مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا!اگر روزی ز عرش خود به زیر آییلباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانیبه زیر پای نامردان بیاندازیو شب آهسته و خستهتهی دست و زبان بستهبه سوی خانه باز آییزمین و آسمان را کفر میگویینمیگویی؟!خداوندا!اگر در روز گرما خیز تابستانتنت بر سایهی دیوار بگشاییلبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاریو قدری آن طرفترعمارتهای مرمرین بینیو اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشدزمین و آسمان را کفر میگویینمیگویی؟!خداوندا!اگر روزی بشر گردیز حال بندگانت با خبر گردیپشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.خداوندا تو مسئولی.خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندندر این دنیا چه دشوار است،چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
«دکتر علی شریعتی
میتوانید برخی از کتاب های دکتر را دانلود کنید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 10:23 توسط زندونی |
|
|
هربرادرتنی اگرگرسنه نیست باتو که گرسنه ای خصم خانگیست
درنبردماگرسنه راگرسنه یاوراست
مارنج برده ایم ماتارسیدن بی مرگی امیدهرروزمرده ایم ماتارسیدن خورشید ماتادمیدن فریاد ماتاشکفتن انسان زنده ایم باری اگرچه اگرچه.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 10:4 توسط زندونی |
|
|
صحبت از پــزمـردن يك بـرگ نيست. واي جــنگل را بــيا بان مـــــــي كند. دست خونالود را در پيش چشم خلق پنهان مي كند هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا آنــچه ايـن نا مـردمان با جـان انسان مـــي كنند فـــرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست فـرض كنيك شاخه گل هم در جهان هر گز نرست فـــرض كـــن جنگل بيابان بــــود از روز نخست در كويري سوت كور در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا .......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 10:35 توسط زندونی |
|
نيستی نيست . هستی هست . پايان نيست. راه هست. تولد هر كودك، نشان آن است كه : خدا هنوز از انسان نااميد نشده است.
"رابنيندرانات تاگور – شاعر پر آوازه هند"
*****
ما تو اين شهر کثيف خراب شده محکوم به مرگ تدريجی هستيم......
*****
تفکر آزاد است اما بیان آن نیاز به تفکر دارد ............. براستی، زندانبان زندانی است يا زندانی؟؟؟؟؟
*****
سکوت دوستی است که هرگز خيانت نمی کند.
*****
خدايا آفريدی رايگان، روزی ام دادی رايگان،
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 10:58 توسط زندونی |
|
|
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت ، همه مسحور گفته هایش می شدند . همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد . بقیه از اسحاق به خشم می آمدند ، اما کاری از دستشان بر نمی آمد . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 10:24 توسط زندونی |
|
|
با چنان عشقی زندگی کن
که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خو شیطان تو را به بهشت
برگرداند .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:44 توسط زندونی |
|
|
زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم تقدیم به ........( کریچیک ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:21 توسط زندونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام خوش اومدید
گر در همه جهان یکی زندان است در هیچ کجای عالم ازادی نیست RTB0777@YAHOO.COM |
| پیوندهای روزانه |
|
چه خبر از رئيس جمهور سايت داريوش آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
زندونی... داریوش شعر ... داستان کوتا دكلمه ... جملات بزرگان دکتر علی شریعتی.... نوشته های داریوش در مسیر سفر به باکو |
|
RSS
|