تبليغاتX
http://Zendoni777.Blogfa.Com
عکس , شعر , داستان و جملات و تصاویر زیبا ......

فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و...
حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.


************************************************** ****
مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای
قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم
آنرا ببینم !!!!!

***********************************************
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن
خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

************************************************** **********
یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 10:3  توسط زندونی | 

 

 

زندگی .....

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند،

 ولی قلبش سیاه میشود.

 

 

 دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است .

 

 

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

 

 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها

دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها

بودن سخت تر از ویر است

 

 

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس

 گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

 

 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم،

گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی

خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه

است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

 

 

!گر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را

بالا ببری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 16:26  توسط زندونی | 

در مسیر سفری که به باکو دارم ، می دانم حادثه ای در راهه، حادثه ای که تا این حد با آن روبرو نشدم . 2 ساعت و 45 دقیقه پرواز بر فراز سرزمین ام... معنی مبهوت و کبود وگس را لمس کردم، و نگاهم را از خاک خسته بر نمی داشتم.
بندرعباس، شیراز، اصفهان...
بالهای خیالم را باز کردم تا به هر کجا که خواست، پرواز کند.
روزگار غریبی است! زمانی در ایران بودم و تلاشم این بود که خارج شم ، حالا بیرون از اون سرزمین همه جا میشه رفت، جز خانه!
الان تهران را زیر پا دارم، آسمان اش گرفته و ابری است؛ سوسوی چراغی را از پشت ابرها نمی بینم، ولی می بینم که پشت این ابرها، در کوچه پس کوچه های سرزمینی که از خاطرات کودکی ،نوجوانی و جوانی ام پرشده اند، چه میگذرد. حس غریبی دارم، یاد شعر زیبای حمید مصدق می افتم، هنوز بخشی از وجودم در آنجا باقی است .
با تو ام ای دلبند،
سوی ابری که نخواهد آمد، و نخواهد بارید،
چشم امید مبند،
همتی هست اگر، با من و توست
تا در این خشک کویر،
از دل سنگ برآریم آبی...
دنیای تصویر رویا چه بی حد و مرزه!
لحظاتی در خاطراتم گم شدم، کوچه پس کوچه های تهران، خاطرات دور، خاطرات شیرین، شکست ها، شیفتگی ها و آشفتگی ها، روزهای تلخ و شیرین، لحظات ناب و فراموش نشدنی با یاران، خاطره هایی خاموش اما پرهیاهو، یادگار دوران قبل از این کوچ غریب به دیار غربت...
تا چراغ وطنم خاموش است،
سوگوارانه جهان میگذرد
خون گل میچکد از ثانیه ها
شب پر از نعش جوان میگذرد...

داریوش
6 ژانویه 2009

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 10:21  توسط زندونی | 

خدایا کفر نمی‌گویم،

       پریشانم،

               چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

                         مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

          اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

                     لباس فقر پوشی

                                 غرورت را برای ‌تکه نانی

                         ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

                         و شب آهسته و خسته

                         تهی‌ دست و زبان بسته

                        به سوی ‌خانه باز آیی

                        زمین و آسمان را کفر می‌گویی

                       نمی‌گویی؟!

خداوندا!

             اگر در روز گرما خیز تابستان

                  تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

                        لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

                                و قدری آن طرف‌تر

                                      عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

                 و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

                       زمین و آسمان را کفر می‌گویی

                            نمی‌گویی؟!

خداوندا!

        اگر روزی‌ بشر گردی‌

               ز حال بندگانت با خبر گردی‌

                     پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

            خداوندا تو مسئولی.

                        خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

                                   در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

                                                  «دکتر علی شریعتی

زندونی 777

میتوانید برخی از کتاب های دکتر را دانلود کنید

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 10:23  توسط زندونی | 
 

        هربرادرتنی اگرگرسنه نیست  

                  باتو که گرسنه ای خصم خانگیست


                               هرغریبه گرسنه باگرسنه هاولی برادراست

                                                درنبردماگرسنه راگرسنه یاوراست


           باری اگرچه مازخم خورده ایم

                    مارنج برده ایم

                             ماتارسیدن بی مرگی امیدهرروزمرده ایم

 
                                       ماباچراغ کینه شب راشناختیم

                   ماتارسیدن خورشید

                                    ماتادمیدن فریاد

                                             ماتاشکفتن انسان زنده ایم

                                                                  باری اگرچه اگرچه.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 10:4  توسط زندونی | 
 

 صحبت از پــزمـردن يك بـرگ نيست.

 واي  جــنگل را بــيا بان مـــــــي كند. 

دست خونالود را در پيش چشم خلق پنهان مي كند 

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا 

آنــچه ايـن نا مـردمان با جـان انسان مـــي كنند 

فـــرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست 

فـرض كنيك شاخه گل هم در جهان هر گز نرست 

فـــرض كـــن جنگل بيابان بــــود از روز نخست 

در كويري سوت كور در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور 

                           صحبت از مرگ محبت

                                   مرگ عشق

                                گفتگو از مرگ انسانيت است

 

                  هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا ..........

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 10:35  توسط زندونی | 

نيستی نيست .

هستی هست .

پايان نيست.

راه هست.

تولد هر كودك، نشان آن است كه :

خدا هنوز از انسان نااميد نشده است.

 

"رابنيندرانات تاگور شاعر پر آوازه هند"

 

 *****

 

ما تو اين شهر کثيف خراب شده محکوم به مرگ تدريجی هستيم......

 

 *****

 

تفکر آزاد است اما بیان آن نیاز به تفکر دارد .............

براستی، زندانبان زندانی است يا زندانی؟؟؟؟؟

 

*****

 

سکوت دوستی است که هرگز خيانت نمی کند.

 

*****

 

            خدايا آفريدی رايگان، روزی ام دادی رايگان،


                                      پس بيامرزم رايگان..... 


                                                      كه تو خدايی نه بازرگان.


                                                                                                          "خواجه عبدالله انصاری"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 10:58  توسط زندونی | 

 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

 

خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت ، همه مسحور گفته هایش می شدند . همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد . بقیه از اسحاق به خشم می آمدند ، اما کاری از دستشان بر نمی آمد .
روزی اسحاق در گذشت . در مراسم خاکسپاری ، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگین است.
یکی گفت : چرا اینقدر ناراحتید ؟ او که همیشه از شما انتقاد می کرد !
خاخام پاسخ داد : من برای دوستی که اکنون در بهشت است ناراحت نیستم . برای خودم ناراحتم .وقتی همه به من احترام می گذاشتند ، او با من مبارزه می کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم .حالا رفته ، شاید از رشد باز بمانم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 10:24  توسط زندونی | 

با چنان عشقی زندگی کن

 

که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خو شیطان تو را به بهشت

 

برگرداند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:44  توسط زندونی | 
 

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مکن تا نکَني بنيادم
مي مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم
زلف را حلقه مکن تا نکُني در بندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم
يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نکني ناشادم
رخ برافروز که فارغ کني از برگ گُلم
قد برافراز که از سرو کني آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را
ياد هر قوم مکن تا نروي از يادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شيرين منم تا نکني فرهادم
رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فريادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روي
من از آن روز که در بند توام آزادم

تقدیم به ........( کریچیک )

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:21  توسط زندونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام خوش اومدید


گر در همه جهان یکی زندان است
در هیچ کجای عالم ازادی نیست



RTB0777@YAHOO.COM

پیوندهای روزانه
چه خبر از رئيس جمهور
سايت داريوش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
زندونی...
داریوش
شعر ...
داستان کوتا
دكلمه ...
جملات بزرگان
دکتر علی شریعتی....
نوشته های داریوش در مسیر سفر به باکو
پیوندها
فرید زلاند
اردلان سرافراز
ایرج جنتی عطایی
سایت اینه داریوش
يك عاشق واقعي داريوش
سايت بهروز وثوقي
بهار عشقه قشنگم
دختر بختیاری
عشق داریوش
اموزش زبان انگلیسی
سینمای قدیم
زندگی می گوید...اما
دریا
خاطره 711
سعيد
باراني ترين روزهاي بي تو (ستاره)
تارا دختر اسمانی
دختر شبای پائیز
؟؟ هیچکس
یه زندونی دیگه
امیر سین (فدای داریوش)
یه طرف دار داریوش ( پری )
اشفته بازار
ایدا
عکس و کلیپهای تکان دهنده وعجیب از حوادث
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

نيست كس كاين مملكت را از خطر بخشد نجات قرن ها بايد كه تا يك مرد كار ايد حيات........ <-BlogCustomHtml-> مرسی به زندان ما سر زدید-----------نظر فراموش نشه-------یه زندونی
نظر سنجی
امتیاز شما از این وبلاگ؟





آمار سایت
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :

 
12 or 24 hours timer